خرید بک لینک

درباره سایت

473.

امکانات وب

دیروز مهدینیا اومد پیشم و کارشو با لکنت گفت. خیلی ترسیدم. خیلی ناراحت شدم. فکر کردم شاید چیزیش شده، تصادف کرده، بیماری زمینه ای داشته یا هرچی که یهویی لکنت گرفته. اصلا به روش نیوردم. ولی واقعا ناراحت بودم. تا فهمیدم مسخره بازیش بوده، شوخی میکرده. آخر وقت انقد جیغ زدم سرش، همه از خنده پهن شده بودن. مهندس بایی میگفت چی باعث شده صدای این دختر آروم دربیاد؟ به مهدینیا گفتم تو احساسات منو جریحه دار کردی! من نگرانت شده بودم، کلی برات غصه خوردم. با لکنت گفت ببخششید دییگهه تکررار نمییشهه ، و سریع در رفت...

برچسب: نویسنده: ستایش شاکری تاريخ: جمعه 26 اسفند 1401 ساعت: 14:30

دیروز اعلام کردن پنجشنبه کاریه. انقد غر زدم انقد غر زدم. علیزاده آخروقت بهم زنگ زد گفت کاری نداری فردا؟ اگر نیای کسی لنگ نمیشه؟ گفتم نه بیکارم. از مهندس بایی هم پرسیدم که خودشو تیمش فردا باهام کار ندارن؟ چشام مثه گربه شرک شده بود. سرشو انداخته بود پایین میخندید بهم. همشون سر به سرم گذاشتن ولی تهش گفت نیا... بعد چی شد؟ دیدم من به مرخصی هفته بعد بیشتر احتیاج دارم و پاشدم اومدم. فاکینگ بیکار

برچسب: نویسنده: ستایش شاکری تاريخ: جمعه 26 اسفند 1401 ساعت: 14:30

صفحه بندی